17 ماهگی... نفس عمیق
به نام خدا...
باز باران با ترانه... با گوهر های فراوان...میخورد بر بام خانه...
امروز 17 ماهگیته بردیا جون... از صبح هم یه بارون پاییزی لطیف داره میاد... ازون بارونایی که بعدش دلت میخواد بری بیرون و ریه هاتو پر از اکسیژن کنی... یه نفس عمیق بکشی...
این دومین پاییزیه که داریم در کنار هم سپری میکنیم...
خیلی خیلی با پارسال فرق داره...
امسال تو همش حواست هست... کوچکترین صدای باد و بارون و رعد وبرق توجه تو رو جلب میکنه... و مدام به ما میگی... اووووو هوااااااا جییییییز..... عاشقتم که داری به ما درس میدی!!!!
پارسال با کالسکه میرفتیم تا طبیعت پاییز و تماشا کنیم...
اما امسال با هم راه میریم و تو دستت تو دست من یا باباییه... هرز گاهی یه نگاه به بالا میندازی ... تو صورت من و بابایی نگاه میکنی و یه لبخند تحویلمون میدی... ازون لبخندایی که دلم میخواد قاب کنم و بزنم رو دیوار خونه... قول میدم یه روز که یه عالمه برگ رو زمین ریخته باشه... با هم بریم و کلی رو برگها راه بریم... خش خش برگها شنیدنیه... من که دیوونه ی پاییزم...
امروز دلم میخواد تمام عکسای 17 ماه گذشته رو مرور کنم.... تمام خاطراتشو یه جا تو ذهنم جمع کنم... شایدم مثل یه نفس عمیق... تو سینم حبس کنم...
17 ماهگیت مبارک...





17 ماهگی... نفس عمیق
